تبليغاتX
کافه پیانو






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


کافه پیانو

دل نوشته ای به تلخی ناب قهوه...!

ببار ای ابر بهار...

 و مرا به آخرین کوچه ببر...

 همان آخرین آخرین کوچه...

 که همه چیز آخریدن گرفت...

 و ما به دنیای دیگری رفتیم...

 و رنگ خدا را دیدیم...

 میان خنده های باد که در گوشهایمان صدا میکرد...

و حکایت زمین را می گفت...

+نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت9:43 PMتوسط اسپرسو | |

ای بابا...

بازم که تنهایی...

تنهایی های الکی ، تنهایی های الکی...

بیمار آلبوم جدید محسن نامجو شدم...

بیماری های الکی، بیماری های الکی...

برو برس به انتها الکی، انتهای الکی...

زر زرهای الکی، نیت های الکی،سبزی های الکی ، های و های الکی ، های الکی ، ها الکی ، 

 ه الکی ، الکی...

خالی های الکی، خالی های الکی...


+نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت11:46 PMتوسط اسپرسو | |

which one is worse? fail in love, or fail in life...?! fact is both are my feeling this days...and I don't know better to die or better to give a fake smile...

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت2:43 AMتوسط اسپرسو | |

sometimes you feel like you can never be happy again...

+نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت9:25 PMتوسط اسپرسو | |

نور کم سویی از پشت پرده ضخیم خطی را روی زمین تشکیل می داد که امتدادش می رسید به لبخند تو...خط خطی چشمانت را که بیشتر کردی آینه را در خودت دیدی...چای سردت را وارونه کردی بر تمام خودنویس های خاکستری من...که حتی لحظه ای فکر کلاغ ها به خاطرم نزند...گلهای وحشی ِ حیاط باد را با خود بردند بی آنکه از ما اجازه بگیرند...کنار فمنیست های دیگر بیشتر شبیه حوا می شوی...چرا خجالت؟ تا وقتی می توان نفس ات را کشید...تو انتهای تمام مرگ مؤلف های منی...دیشب مسیح کنار رودخانه بابل نشست و گریست و مریم فکر میکرد کمانچه را برای چه اختراع کردند وقتی نی هنوز سوگواریش را به تصویر می کشد...خواستم بدانی اگر گلهای دامنت را آب ندهی قدیسه نمی شوی...و تنها کسیکه برایت می خواند من و خودم است...شاید خویش هم بیاید...و همه کنار هم به حماقت عاشقانه ی مان بخندیم...شب است و سکوت و کویر تنها می ماند برای...



+نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت1:11 AMتوسط اسپرسو | |

خواب بودی...تاریکی غبارگرفته ای پلکهایت را پوشانده بود و خرناس کشان می خندیدی...لباسهایت مثل همیشه پشت در آویزان بود...روز بعد تو پیراهن قرمزت را. خواهی پوشید و گم خواهی شد...خودت گفتی که تن...تن...تنهاییش را داری که بخندی...به صدای ساز ناکوکت و زنان یاقوت نما...تو به خودت عطر می زنی و بیرون می آیی...و فرشتگان تا به خانه برگردی لعنتت می کنند...روز بعد پایت روی مین خواهد رفت یا از تشنگی سومالی به خودت می آیی...یا سرطان را با هر نفس به بچه ی به دنیا نیامده ات هدیه می دهی...یا همسایه ی بغلی با بغلی گل از کوچه ی بغلی بغلت می کند و تو میبینی که گلهایش بوی اسید ماند.ه می دهد...تو می رقصی و به امید محسن نامجوی دیگری عدد می دهی...و نورهای شبانه را می بلعی و این اولین دست نوشته ی خط خورده ی تو خواهد بود...اشک می خوری،با "نامه" ای حس میگیری و باز هم می خندی...

+نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت1:55 AMتوسط اسپرسو | |

تیک میگیری...

           وقتی یاد تمام آه های حرام کرده ات می افتی...

وقتی سرت میشکند...

               از دیدن سایه های کوتاه و...

                                       حرفهای بلند...

+نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت3:9 PMتوسط اسپرسو | |

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید...

+نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت2:2 AMتوسط اسپرسو | |